تبليغاتX
دختر یخی

دختر یخی

سرآغاز...


سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو هایم

                 پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام


ناگهان بانگی بر آمد خواجه مرد....


چه حس خوبیه که آدم بدونه یکی دوستش داره

از لذت دیوانه می شم وقتی می فهمم یکی دوستم دارد

و از دیوانگی به جنون می رسم وقتی لیلای کسی می شوم...


معیار کیه؟

 به نظر من آدمها دو دسته هستن :


یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...


یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...


یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...


یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...


یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...


یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...


یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...


یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...


کلا معیار همه چیز من هستم و نه حق


زندگی ات را مرتب کن...

آدم باید چیز هایی رو که تو زندگی به دردش نمی خوره بگذاره کنار ...

آرامش قلب ها

   

هومر نلسون

 در نشیب و فراز راه خستگی آور

آنگاه که می لغزم

صدایی مهربان و شادمان گوید:

«پشتکار شکست نخواهد خورد»


آنگاه نیرویی نامرئی ما را بر می خیزاند

   آتش به جانمان می زند

   و به ما گوید: 

«از امید دست بر مدار تا به هدف برسی»

 

HOMOR S NELSON


باز هم ملودی دیگری هست برای نواختن

هر زمان که لب هایم را بر لب سازم می گذارم


روح طغیان گر من آهسته می نشیند
گوش می دهند که از دریاچه قو برایش بگویم
که بگویم به چه کسی می گفتند هزار دست
یا بوسه ی آخرینم را برای که می فرستم

با اینکه مدتی است دیگر نیست

ممنون سازم هستم

بیش از هر زمان دیگری آرامم

هر شب آرام تر به خواب می روم



آهسته آهسته پیش می روم
گام به گام مثل سمفونی بتهون


حالا مطمئنم

حتی اگر به انتها برسم

                   باز هم ملودی دیگری هست برای نواختن


Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


عشق تنها کار بي چراي عالم است ،

معشوق من چنان لطيف است ،

که خود را به « بودن » نيالوده است ؛

که اگر جامه ي وجود بر تن مي کرد ،

نه معشوق من بود.